و عشقت پرنده بود.... یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد
گنجشک پر ، کبوتر و در کل پرنده پر ... مادر پریده بود و پدر پر
سکانس بعد
" ابرو کمون شونه بلندم لالالالا
گل دونه ی دلم ، گل گندم لالالالا
کی میشه حجلت مو ببندم لالالالا
مادر بزرگ با نوه اش در سکانس بعد ، یک خانه داشتند ته کوچه ی زمین
دور از تمام مردم سرد و بی خیال
در فصل بی بخار زمستان قشنگ بود
بر شیشه ها بخار سماور
سکانس بعد
کیف و کتاب دخل به خرجش نمی رود، باید نبایدی که به منطق نمی خورد
آقای ناظمی که سراپا شکایت است " گم شو لجن ، برو دم دفتر "
سکانس بعد
مادربزگ حادثه ی بعدی تو بود ، او را ببر زیر لحد خاک کن ، همین...
یک فاتحه بخوان و به یک ارث فکر کن ! ...
همین سکانس در متن :
کارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس یا کات می دهد با تو که :
" این چه طرزش است ؟ با این سکانس مسخره ، تف بر سکانس بعد "
بازار ریشه ریشه ی ترا جذب می کند ، تو شاخه شاخه در لجن روزمرگی
تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل در دست بادهای شناور
سکانس بعد
" آقا لبو ببر !لبوی داغ حال میده ! خانم لبو بدم ؟ "... " بده آقا "
که ناگهان موهاش توی باد دلت را به باد داد ، آن دختر تکیده ی لاغر
سکانس بعد
دختر ولی پرید و خمارت گذاشت ... وبعد میخانه بود ... و کام های تلخ
با یاد چشمهای خمارش تو بودی و بعد از دو بطر ، بطری دگر
سکانس بعد
یک دستمال یزدی و یک پاتوق مدام ، مردی مزاحم دو یا سه خانم جوان
چاقو بدست می رسی و قاط می زنی " هی با توام کثافت آشغال "
سکانس بعد :
زندان شروع حرفه ی جرحی بزرگتر ، ...
استاد کار می شوی و می زنی جلو ... با چند سال سابقه ی کمتر
سکانس بعد :
" آزادیت مبارک
ممنون ! ولی شما !؟ "
" من شاعرم ، همان که تو را خلق کرده است
اما ببخش خالق خوبی نبوده ام
من قول می دهم که تو در سکانس بعد ، هر طور خواستی بروی زندگی کنی
یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ ...
خواباند بیخ گوشم ، زل زد به چشمهام ، چیزی نگفت و رفت...
شبی در سکانس بعد
او قرص های کوچک آرام بخش را با چای تلخ بسته بسته به حلق ریخت
تا آمدم به متن بیایم کمک کنم
پشت سکانس های فراموش شده