تبليغاتX
باور کن قشنگه
باور کن قشنگه

بارها گفته ام ای یار که چون سال شود نو ... عید را کرده بهانه رخ زیبات ببوسم
 
 
سارا و خواهر سارا

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.....

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

خسته

رمضان

خواهرم

نوروز

گناه

آبان

یاسر قنبرلو

هاتف اصفهانی

 
 

سکانس

 

این شعر رو پارسال یکی از همکلاسیای دانشکده بنام صالح ... (فامیلشو یادم نمیاد ) توی کلاس استاد سید صادقی خوند. استاد مشکل پسند ما خیلی از این شعر خوشش اومد تا جایی که به آقای صالح ... گفت میخوام شاعر این شعر رو ببینم . من و حمیده و عفت و ساره و رزی و سوفی هم خیلی دنبال گیر آوردن این شعر بودیم ( خیلی دلم براشون تنگ شده ) اما نمیدونم چرا آقا صالح این شعرو به ما نمیداد .اما بعد از یکسال موفق شدم گیرش بیارم. شاید با یکبار خوندن قشنگ نباشه اما اگه با ریتم خاص خودش ( آروم و تکیه دار ) خونده بشه خیلی زیباست. البته این سلیقه ی منه ممکنه یه نفر بخونه و خوشش نیاد . به هر حال من توی این پست گذاشتمش . البته با اجازه ی آقا صالح ... و شاعر این شعر .

 

پت ، پت ، چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر

آمد سراغ خلوت مادر

سکانس بعد

نه ماه بعد

غنچه ی سرخی شدی ولی مادر شبیه یک گل پرپر

سکانس بعد

تو چار ساله بودی و عشقت پرنده بود.... یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد

گنجشک پر ، کبوتر و در کل پرنده پر ... مادر پریده بود و پدر پر

سکانس بعد

" ابرو کمون شونه بلندم لالالالا

گل دونه ی دلم ، گل گندم لالالالا

کی میشه حجلت مو ببندم لالالالا

مادر بزرگ با نوه اش در سکانس بعد ، یک خانه داشتند ته کوچه ی زمین

دور از تمام مردم سرد و بی خیال

در فصل بی بخار زمستان قشنگ بود

بر شیشه ها بخار سماور

سکانس بعد

کیف و کتاب دخل به خرجش نمی رود، باید نبایدی که به منطق نمی خورد

آقای ناظمی که سراپا شکایت است " گم شو لجن ، برو دم دفتر "

سکانس بعد

مادربزگ حادثه ی بعدی تو بود ، او را ببر زیر لحد خاک کن ، همین...

یک فاتحه بخوان و به یک ارث فکر کن ! ...

همین سکانس در متن :

کارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس یا کات می دهد با تو که :

" این چه طرزش است ؟ با این سکانس مسخره ، تف بر سکانس بعد "

بازار ریشه ریشه ی ترا جذب می کند ، تو شاخه شاخه در لجن روزمرگی

تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل در دست بادهای شناور

سکانس بعد

" آقا لبو ببر !لبوی داغ حال میده ! خانم لبو بدم ؟ "... " بده آقا "

که ناگهان موهاش توی باد دلت را به باد داد ، آن دختر تکیده ی لاغر

سکانس بعد

دختر ولی پرید و خمارت گذاشت ... وبعد میخانه بود ... و کام های تلخ

با یاد چشمهای خمارش تو بودی و بعد از دو بطر ، بطری دگر

سکانس بعد

یک دستمال یزدی و یک پاتوق مدام ، مردی مزاحم دو یا سه خانم جوان

چاقو بدست می رسی و قاط می زنی " هی با توام کثافت آشغال "

سکانس بعد :

زندان شروع حرفه ی جرحی بزرگتر ، ...

استاد کار می شوی و می زنی جلو ... با چند سال سابقه ی کمتر

سکانس بعد :

" آزادیت مبارک " ... " ممنون ! ولی شما !؟ "

" من شاعرم ، همان که تو را خلق کرده است

اما ببخش خالق خوبی نبوده ام

من قول می دهم که تو در سکانس بعد ، هر طور خواستی بروی زندگی کنی

یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ ...

خواباند بیخ گوشم ، زل زد به چشمهام ، چیزی نگفت و رفت...

شبی در سکانس بعد

او قرص های کوچک آرام بخش را با چای تلخ بسته بسته به حلق ریخت

تا آمدم به متن بیایم کمک کنم

پشت سکانس های فراموش شده fade شد

/محمد علی پوشیخ علی/

 

 

حرفهای ِ ما هنوز ناتمام

تا نگاه میکنی وقت ِ رفتن است

باز هم همان حکایت ِ همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی ِِ عزیمت ِ تو ناگزیر می شود

ناگهان چقدر زود دیر می شود

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 |

 

 

ارسالی از سیاوش :

 

معلم پای تخته داد میزد.

صورتش از خشم گلگون بود
.
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
.
ولی آخرکلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند
.
وان یکی در گوشهای دیگر (جوانان) را ورق میزد
.

برای ایم که بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان میداد.
با خطی خوانا به روی تختهای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:


«
یک با یک برابر است
»
از میان جمع شاگردان یک برخاست


-
همیشه یک نفر باید به پا خیزد -

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید
:

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود !

و او با پوز خندی گفت
:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد


حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟


یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟


یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
:
«
یک با یک برابر نیست
»


                                            خسرو گلسرخی

 

کمال الملک می گوید : هر وقت در ایام جوانیم مریض میشدیم ، به نزد دکتر

خانوادگیمان که مسیحی بود می رفتیم . روزی فرزندم به سختی مریض بود

و خانواده به دکتر دیگری معتقد نبود و حال مریض بد و بدتر میشد . ناچار به

پزشکی که در همسایگی مان بود مراجعه کردیم . از دیوان حافظ فالی زدم

که آیا دکتر جدید در کارش موفق خواهد شد یا نه ؟چنین آمد :

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش           کاو به تایید نظر حل معما میکرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید        دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

 

                                                     

 

یکی از رجال ناصرالدین شاه که علاقه ی زیادی به قمار داشت ، مدتی بود که مرتب

می باخت . روز بعد به قمار دعوت شد و نمیدانست برود یا نه ؟ از دیوان حافظ فالی

گرفت ، چنین آمد :

ستاره ا ی بدرخشید و ماه مجلس شد.. دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

با خواندن همین یک بیت با خوشحالی به مجلس قمار رفت.اما آن شب هم باخت

و با ناراحتی به خانه آمد . دیوان حافظ را برداشت و همان غزل را آورد و چشمش

به بیت آخر افتاد :

ز کوی میکده یاران عنان بگردانید          که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

     

                                                                                      خلیل محمد زاده

 

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

                                                 جبران خلیل جبران

 

یکشنبه هفتم اسفند 1384 |