تو يک غروب غم انگيز ميرسی از راه
که ميبرند مرا روی شانه های سياه
صدای گريه بلند است و جمله هايی هم
شبيه تسليت و غصه و غمی جانکاه
.به گوش يخ زده ام ميرسد فريادی
شبيه حرمت اين لا اله الا الله
و چشم هايی که چشم انتظار تو هستند
اگر چه منجمدند ولی نميکنند نگاه
و بغض می کند آنجا جنازه من که
تو را هميشه نفس ميکشيد و خود را آه
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و رسيده ام
به غزل٬ گل٬ شگوفه ٬دريا٬ ماه
بدون تو همه عمر من دو قسمت شد
دقيقه های تکيده٬ دقيقه های تباه
اگر چه متن بلنديست در دلهايم
سکوت ميکنم و شرح قصه را کوتاه
که باز جمعه رسيد و نيامدی و شدند
غروب جمعه و مرگ و وجود من همراه
برای بدرقه نعش من بيا هر روز
که کار من شده سی بار مرگ در هر ماه
و کل دلخوشی زندگی من اين که
تو يک غروب غم انگيز ميرسی از راه
( مهدی زارعی )
از وبلاگ دوستم ساره